خوراکِ جان


در می زنند. آن را باز می کنید و با یک غریبه روبرو می شوید. بی درنگ سؤال می کنید که کیست، یا فرستادۀ چه کسی است، و با شما چه کار دارد.

برایتان هدیه ای آورده است؛ نوعی غذا که پیشتر آن را ندیده اید و برایتان تازگی دارد!

پرسش های بیشتری در ذهنتان شکل می گیرد.

از خود می پرسید:

آن خوراک چیست و با چه کیفیت و چه موادی، توسط چه کسانی فراهم آمده و هزینۀ تهیۀ آن از چه محل تأمین شده است؟ آیا افرادی شایسته و کاردان آن را آماده کرده اند؟ آیا سالم است و به من می سازد؟ نکند سلامتی ام را به خطر اندازد و مرا بیمار کند؟

آیا آورندۀ آن حاضر است، پیش چشم من، خودش از آن بچشد و با این کار به من اطمینان خاطر ببخشد؟

در این کوچه افراد دیگری هم زندگی می کنند، چرا از میان ایشان مرا انتخاب کرده است و آن هدیه را برای سایر همسایگان نبرده است؟

برای دادن آن هدیه چه انگیزه ای دارد و تا چه حد در نیّت خود صادق است؟

چرا آن «ناآشنا» اصرار دارد که پیشکش او را بپذیرم؟ مبادا با ردّ احسانِ او دل آزرده اش کنم.

 

خیر. این «حق» شماست که پیش از شنیدن پاسخ های گویا و پذیرفتنی برای این پرسش ها، از قبول هدیه اش بپرهیزید و این «وظیفۀ» اوست که خود پیشقدم شده و با پاسخگویی به آن ها شما را از نگرانی بیرون آوَرَد.

***

باز هم در می زنند. یک غریبۀ دیگر. او نیز هدیه ای در دست دارد. برایتان «نوشته» ای به ارمغان آورده است و پای می فشارد که آن را بپذیرید و بخوانید.

نظیر همان سؤالات به ذهنتان یورش می آورند:

 

آن نوشته دربارۀ چیست و از چه راه فراهم گردیده است؟

نویسنده کیست و آیا صلاحیت پرداختن به آن مقوله را دارد؟ چرا - و در پاسخ به چه نیاز یا پرسشی - آن موضوع را برگزیده است؟

به چه نیّت و با چه هدف و انگیزه ای آن نوشته را عرضه کرده است و رویِ سخنش با چه کسانی است؟ و در رسیدن به آن هدف تا چه حد صادقانه و موفق عمل کرده است؟

آیا تمایلی به پاسخ گویی به این سؤالات از خود نشان می دهد؟

و از همه مهمتر:

آیا او به درستی آن مطالب ایمان دارد و خود آن ها را در زندگی اش به کار می بندد؟

 

رواست که این بار و در پذیرش این هدیه نگرانی بیشتری داشته باشید و محتاط تر عمل کنید، چرا که گفته ها و نوشته ها غذای روح و «خوراکِ جان» اند و جان و روان حساس تر و گزندپذیرتر از جسم اند و آسیب دیدگی آن ها ماندگارتر است.

 

 

***

 

خواهران و برادران گرامی:

این بار «من»ام. یک «دردآشنا» است که در می زند. پیرمردی که نزدیک به هفتاد سال به سوی سرنوشتِ خویش ره سپرده و اینک ره آوردِ این سفر دشوار و دیر پا را در چند نوشته برایتان به ارمغان آورده است.

از سر لطف، بابِ قلب های مهربانِ خویش را به روی او بگشایید. نیازی به پرسیدن نیست. او خود به زبانی ساده برایتان خواهد گفت که این آرزومندِ نیکبختی و بهروزیِ شما کیست و با چه انگیزه ای و از سویِ چه کسی به سرایِ شما روی آورده است. رویِ سخنش با چه کسانی است. در کوله بار خویش چه همراه دارد و چگونه به آن دست یافته است.

بی گمان با این امید در می زند که این ره آوردِ او بتواند برای شما نیز سودی در بر داشته باشد.

شاید فردا آفتابِ زندگی اش از لب بام هم رفته باشد و دیگر نتواند کوبۀ درِ خانۀ شما را در دست گیرد.

پس هم اکنون از سرِ مهر در را به رویش بگشایید و او را در اجرای عهدی که با پروردگار مهربان بسته است یاری کنید.

باشد که، به خواست خدای یکتا، از رهگذرِ این همدلی ها و همیاری ها، هیچ کس، روز رستاخیز، در پیشگاهِ آفریدگار «تهی دست» نماند.


دریافت فایل